هوس کردم تو رو هل بدم وسط داستانم. این کار نباید غیر منطقی باشد. پنجره که باز می شود تو دیده می شوی اصلاً پنجره بخاطر دیدن تو بازمی شود حالا بخند چون تو دقیقاً درون فضای داستانی من قرار داری ..........
دختر با موهای خرگوشی پنجره رو به شهر را باز می کند. بخار چایی فضای صورتش را می گیرد پسر خیابان را ترک می کند. دختر چایی را هورت می کشد. و به امتداد خیابان راسته خیره می شود.
28 / 12 / 85
شهربانو
آخرین روزهای ماندن در یک حرف تمام نمی شود.
نفس که می کشم یعنی وجود دارد .
می روم با دلتنگی و لبخندی که به من امید می دهد .
شاید فقط می توان این جملات را نوشت و خندید .
شهربانو 20 / 11 / 85
وقتی شروع می شود
همیشه از اینجا شروع می شود، یک درد. شخصیت داستانهای من می شوی ؟. کنارش می نشینی با موهایت بازی می کند و تو به دردی که فضای سرت را پر می کند فکر می کنی.موهایت را در امتداد چشمانش می گیرد و می گوید: رنگش دارد می رود با هم زیر خنده می زنید. حالا باید چایی بیاری و دوباره درد. شخصیت داستانهای من می شوی؟ اینبار نگاهت می کند خودت می فهمی زیادی حرف زدی . لیوان چای را بر می دارد سردی دستانش را می برد و با کمی مکث قرار امروزت را یادآوری می کند. عصر پالتو قدیمی با شال آبی که برایت خریده است را می پوشی و زیر لب می گویی سلیقه اش خوب است و مهربان فقط گفته است تا مشکلت حل نشود نمی توانی از بچه دار شدن حرف بزنی. دندانهایت را روی هم قفل می کنی و با چشمان بسته اشک می ریزی. توی خیابان راه می روی سوز دستانت را خواب می کند و لحظه ای روی یخ ها فاصله پاهایت زیاد می شود. انگشتانت را به کف دستت می چسبانی و آهسته تر قدم بر می داری . وارد که می شوی همه چشمها به سوی تو گرد می شود. پیش منشی می روی و تا به لکه های سفید مقنعه اش خیره می شوی با دهان کش آورده اش می گوید: باید منتظر بمانی روی نیمکت می نشینی و چشمانت را به سوی آنها می چرخانی از روبه رویت کمی می ترسی تیکهای زشتی دارد با چشمانی قرمز و تا کناریت دست همسرش را می گیرد احساس خلا می کنی و محکم خودت را به صندلی می چسبانی نوبت تو می شود دستگیره در را فشار می دهی دکتر خودکار را میان دو انگشتانش گرفته با دستش اشاره می کند روی صندلی می نشینی لبخند می زند و تو می گویی همیشه از اینجا شروع می شود یک درد و بعد اینکه شخصیت داستانهای من می شوی؟.
2/10/85
من روی لبه دیوار راه می روم و سوت می زنم. این کار را از گربه ای که هر روز روی دیوار می رفت یاد گرفتم ؛ زیاد سخت نبود. من همینطور که راه می روم و سوت می زنم سیگاری هم روشن می کنم. تا دود کنم وسط خلاء اطرافم، روی صورتم. دیروز روی دیوار یک نفر را دیدم مانند همان گربه نگاهم می کرد و به خاکستر سیگارم می خندید این تنها اتفاقی بود که روی دیوار برای من افتاد. من روی لبه دیوار راه می روم ، سوت می زنم ، سیگاری روشن می کنم و منتظر می مانم تا دوباره بیاید و به خاکستر سیگارم بخندد.
30 / مهر /85
می تونی روی تختت به خودت کش بدی و در حالی که قه قهه می زنی،علتهای بی خوابیت رو مرور کنی .هفته اول بخاطر سوسکهایی بود که دیگه توی اتاقت نمی اومدن آخه عادت کرده بودی با صدای اونا روی کاغذا خواب بری هفته دوم به خاطر نبود پشه هایی بود که خون بدنت رو می مکیدن و تو مجبور بودی اونقدر جاش رو بخارونی تا خواب بری و هفته سوم تقصیر اون موجود ریزی بود، که توی بدنت زندگی می کرد. اول روده هاتو به هم گره می زد تا تو صاف بخوابی و آرنجتو بزاری زمین و دستت رو روی نافکت این طوری اون می تونست توی رگ های بازوی سمت راستت بخوابه و وقتی تو بالا پایین شدن نفس هاشو می دیدی فوت می کردی وسط نفس هاش و اون قل قلکش می اومدو می رفت زیر پلک چشم چپت می خوابید. ولی تو دست بردارش نبودی و دوباره می رفتی روی نفس هاش یک خط می کشیدی .اونم ازنامردی گره های روده هاتو بیشترمی کرد و تو هی توی خودت جمع می شدی پس تصمیم گرفتی که یه جوری با هاش کنار بیای مثلا وقتی باد موهای تنت رو بیدار کرد چطور توی هم گلوله بشین یا اینکه اون از معشوقه ات باهات حرف بزنه و تو یه لبخند بزنی بگی من که هنوز دوستش دارم یا صبح چطوری گره ها رو باز کنه که زیادی درد نکشی تازه برای تکراری نشدن شب ها هم یواشکی برنامه ریخته بودین که نگاه آسمون نکنی و به جای اون به لباسهای روی طناب فکر کنی که چه جوری توی تن آدما جون می گیرن که به فضولیاشون بشه خندید .
4 / شهریور / 85
عادلانه نیست. نگاهت آزارم میده نمی تونی بدون شنیدن حرفهای من این حس رو داشته باشی باید بهت بگم .باید حرف بزنم در خونه مون بود . میگفت از شاگردم آدرس رو گرفته من خوشحال شدم یعنی با هم خوشحال شدیم وقتی کلید رو توی قفل می چرخوندم به این فکر می کردم که چرا اومده این جا.روی کاناپه کنار پنجره نشست، نه، اول پرده ها رو کشید بعد نشست بهم گفت:همیشه این قدر سیگار می کشی؟
گفتم: نه.جا سیگاری رو خیلی وقته خالی نکردم.
خواست راحت باشه برای همین روپوشش در آورد. همون موقع بود که کبودی بازوش رو دیدم فهمیدم دعواش شده آخه بهم می گفت که از خونه ای توش زندگی می کنه تنفر داره برای همین هیچی ازش نپرسیدم .گفتم با قهوه موافقی یه لبخند زد توی آشپزخونه بودم که صدای پاهاشو شنیدم داشت می رفت به طرف قفسه کتابها. یهو از اون بالا گفت: می دونی من کتاب زیاد می خونم؟
گفتم: اهوم، یک بار بهم گفته بودی.
یه خنده زد و گفت ولی تو به من نگفته بودی که این همه کتاب داری دوباره گفت:عشق هرگز نمی میرد، بر بلندی های بادگیر از امیلی برونته و بعدش سکوت کرد وقتی از آشپزخونه بیرون اومدم دیدم از لای کتابها یه عکس پیدا کرده بود همون عکسی که چند سال پیش با هم انداختیم .اون نمی توانست حرف بزنه تعادلش رو از دست داده بود طوری که از پله ها .
بزار باشه، هنوز زود
- چرا نمی ری
کجا!
- انتهای کوچه
می ترسم از صدا از سایه شاخه ها
- چند وقته
نمی دونم، نمی خوام بدونم
- دچارش شدی
دچار، چه فرق می کنه
- می خوای نی بزنم
نه، راه برو مثل اون .می تونی
- موهات خاکی شدن بزار پنجره رو ببندم
باشه، ولی این رو نبر
میاد نمیاد میاد نمیاد م......
داستان های عاشقانه ما، در چند خط تمام می شود.
وقتی پرنده، لانه می سازد. جام های ما لبریز می شود. و سایه ها برای با هم
بودن همدیگر را جا می گذارند.
فصل دیگر...
پرنده ها دیگر جفت گیری نمی کنند، جام های ما برای رقصیدن سایه ها، گم شده اند.
و ما در حالی که گرمای دستان یکدیگر را می دزدیم، منتظر می مانیم ؛
منتظر آواز یک پرنده تا دفن شدن نگاهمان را در مرداب زیبا جلوه دهیم.
شهربانو 19/ اردیبهشت / 85
هیچکدام نمی دانستند که چگونه باهم آشنا شدند.
دستان هم را گرفتند و آرام در چشمان هم غرق شدند.
لحظاتی بعد فریاد کسی پرنده های ساحلی را پرواز داد.
شهربانو 29 / فروردین / 85
همراه باریکه ی آب وارد می شوم. جای پنجه های سگ روی گل ها یخ زده است. صد ای عبور ما شینها از این پایین در گو شم می پیچید و ستو ن فقراتم که دیوارهای کثیف را گرم می کند. رو به رویم روی زمین پوکه های سیگار زیادی است که همه در یک خط تمام شده اند انگار آن شخص این کار را با لذ ت و دقت انجام می داده و روی دیوار نوشته شده است؛ گورستان سیگارهای مرده، حالا بخند!. لبخند می زنم و با پاشنه پایم زمین را می کنم. صدای ترانه ای آشنا می آید از آن سمت و کم کم وارد می شود. نگاهی نیست که در من وحشت بیندازد. به دیوار سیمانی تکیه می دهد. نشانه های حیاتم را قوی تر می کنم تا حسش را پر کند ولی او به بسته سیگار دستش فکر می کند نخ قرمزش را می کشد و با فندک در دار بازی می کند. سرفه می زنم تا صدایم بیشتر از آن فندک قدیمی باشد نه! انگار او مرا نمی بیند یک انکار حرفه ای؛ آهسته نزدیکش می شوم و با کمترین فاصله، کنارش می نشینم. حالا دیگر تکان خوردنش شانه های مرا حرکت می دهد. زیر موهای دستش یک دایره کوچک سوختگی درست شبیه یکی خودم پنهان شده است. سیگاری بر می دارد خوب براندازش می کند و بعد روشنش می کند. بدون هیچ مقاومتی سیگار را از لای انگشتش بر می دارم؛ سرم را می چسبانم به دیوار و یک پک عمیق وآنوقت خارج کردن دود از حفره های بینی ام. او مرا نگاه می کند و لبخند می زند. سیگاری دیگر از داخل بسته بر می دارد؛ کنج لبش می گذارد. به صورتم نزدیک می شود و با پک من، روشنش می کند. او هم مانند من حفره های بینی اش را بیدار می کند. سرم را روی شانه اش می گذارم و با حسی مشترک دودها را به فراموشی می سپاریم. دیگر چیزی از قسمت توتون دارش باقی نمانده، دست مرا می گیرد و در چشمانم خیره می شود؛ ته سیگار را روی دستم می گذارد و آهسته خاموشش می کند من با چشمانم می خندم. او هم قهقهه می زند و مانند کسی که یک فرد طاعونی را دیده باشد؛ شانه های مرا تنها می گذارد و صداها در وجودم کم رنگتر می شود.
شهربانو 7/ اسفند / 84